Tuesday, August 23, 2005

«هم‌نام» قصۀ تنهایی ماست

حرفِ تنهایی، قدیمی
اما تلخ و سینه‌سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه...

«هم‌نامِ» جامپا لیری (جومپا لاهیری) را که امیرمهدی حقیقت عزیز به شیوایی تمام ترجمه کرده، دو-سه ماه پیش خواندم. همان موقع آخرین جمله کتاب را که خواندم و بستم، ترانه «پوست شیر» ابراهیم حامدی در ذهنم نواخته شد، گویی عصارۀ همۀ جمله‌های کتاب باشد.

می‌خواستم یادداشتی بنویسم درباره دنیای زیبایی که جامپا با هنرمندی تمام خلق کرده و قصه همه ما را در قالب شخص و شخصیت و جهانِ گوگول بیان کرده و تنهایی همیشگی آدمی را روایت کرده؛ بنویسم از غمی که با خواندن کتاب (و به ویژه بخش‌های خاصی از آن) راه گلوی آدم را می‌گیرد و ارتعاش تیرش در عمق قلب احساس می‌شود؛ بنویسم از... اما دیدم که چه خوب همه اینها را ایرج جنتی عطایی (این صیقل‌دهنده هنرمند واژه‌ها و این ترانه‌سرای بی‌همتا) در ترانه «پوست شیر» که اتفاقاً برای ابراهیم حامدی هم سروده، بیان کرده، و چه عالی واروژانِ افسانه‌ای برایش آهنگ ساخته و تنظیم کرده و چه خوب و هماهنگ صدای جادویی ابی آن را ماندگار کرده است. الان که می‌خواهم این یادداشت را بنویسم، از میان سی‌دی‌هایم مجموعه mp3های ابی را پیدا می‌کنم و داخل درایو کامپیوتر می‌گذارم، در فولدر «نازی ناز کن» روی ترانه شماره 2 کلیک می‌کنم و ابی، انگار از زبان همه ما، از عهد باستان تا انتهای جهان، می‌خواند:

تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی‌نهایت
قصۀ همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست...(1)

نوشتن این یادداشت هم‌زمان شده با چاپ دوم «هم‌نام» که امروز با جلد گالینگور در شهر کتاب آرین (میرداماد) لمسش کردم. همین تازگی‌ها هم دیدم که امیرمهدی دامین اختصاصی‌اش را گرفته و هم‌چنان نکته‌بینانه از ترجمه و ریزه‌کاری‌هایش و «پست و بلند»ش(2) می‌نویسد. همه اینها را به امیرمهدی عزیز تبریک می‌گویم.

(1) به نقل از کتاب «زمزمه‌های یک شب سی ساله»، ایرج جنتی عطایی، کتاب مهر، چاپ دوم، زمستان 1382.
(2) «از پست و بلند ترجمه» عنوان کتابی است بس گیرا و جذاب از استاد مرحوم کریم امامی، که بسیار دوستش داشتم و دارم. هر جمله این کتاب آن‌قدر به دل می‌نشیند که هزار بار هم که بخوانمش، باز برایم تازگی دارد و نکته‌های آموزندۀ فراوان. این «پست و بلند» را از آنجا وام گرفته‌ام.

Friday, August 12, 2005

مطلبی درباره فیلترینگ سایت‌های اینترنتی

این مطلب را خیلی وقت پیش، همان روزهای اول فیلترشدن فلیکر، برای صفحه آخر شرق نوشته بودم. اما منتشر نشد. حتی با این که به طنز نوشته و کلی ملایم‌اش کرده بودم.

***

خدا نسل‌شان را از روی زمین زیاد کند!

علی اکبر قزوینی: خدا خیر بدهد به این سربازهای گمنام که مدام در اینترنت سرک می‌کشند و سایت‌های بَدبَد را شناسایی می‌کنند و می‌دهند دست آدم‌های این‌کاره‌ای که بلدند چه جوری آنها را فیلتر کنند که از هیچ فیلترشکن و پروکسی سروری هم کاری برنیاید. واقعاً خیلی لذت‌بخش است که آدم برود سر وقت اینترنت و ببیند سایتی که تا دیروز بی هیچ مشکلی باز می‌شده حالا برچسب «دسترسی ممنوع» خورده است. باید خودتان این را تجربه کنید تا این لذتی را که وصفش رفت از عمق وجود حس کنید. یک نمونه مثلاً همین سایت «گزگ» (Gazzag.com)، با این اسم مزخرفش که آدم را یاد قزاق‌های کافر از خدا بی‌خبر می‌اندازد. این سایت که نسخه رونوشت «اورکات» معدوم (Orkut.com) است، بعد از این‌که آن اولی با فیلترشدن ارتباط شومش با کاربرهای داخل ایران قطع شد، افراد را جلب خودش کرد. امان از این کاربرهای ناآگاه. یک سوراخ به رویشان بسته می‌شود می‌روند هزار تا سوراخ دیگر پیدا می‌کنند. ولی خوشبختانه سربازان گمنام موصوف بیکار که ننشسته‌اند. عین قرقی می‌آیند بالاسر این‌جور سایت‌ها و سریع می‌بندندشان. مثال دیگرش «مووبل‌تایپ»(Movabletype.org) . می‌روند با امکانات این سایت وب‌لاگ می‌سازند و محتوا تولید می‌کنند؛ اما حتماً آن‌قدر بی‌محتوا بوده که دوستان کمر به فیلتر سرچشمه بستند. «فلیکر» (Flickr.com) هم که تازه‌ترین مورد است. آخر چه معنی دارد هر کسی عکس‌های جالب و دیدنی را از این ور و آن ور بگیرد و بگذارد روی وب. اصلاً عکس چه معنا دارد؟ این چند سایت البته تنها چند نمونه بود از مجموعه بی‌شمار سایت‌های نامناسبی که حافظان عفت عمومی ــ خدا خیرشان بدهد ــ آنها را از دسترس من و شمای نادانِ ناآگاه دور کرده‌اند. آن‌قدر آدم از این تلاش‌های مداوم شبانه‌روزی به وجد می‌آید که می‌خواهد از ته دل با تمام وجود فریاد بزند «خدا نسل‌شان را از روی زمین... از روی زمین... زیاد کند!»

Tuesday, July 05, 2005

اولین بازتاب «خبرهای خوب»، آن هم چه بازتابی!

مطلب «خبرهای خوب» که من دیروز در شرق نوشته بودم و در آن اصلاً گیری به روزنامه نگاران سرویس حوادث نداده بودم بلکه فقط یک پیشنهاد را مطرح کرده بودم، ظاهراً آقای محمد غمخوار را آن قدر ناراحت کرده که اصلاً توجهی به مطالب من نکرده و گویا آن را اصلاً درست نخوانده که این جوابیه را امروز در شرق نوشته است. خوب است که من صریح نوشته بودم که نباید سرویس حوادث حذف شود، اما ایشان جوری مطلب من را نقد کرده که انگار هدف من همین بوده و می خواسته ام نان حادثه نویس ها را آجر کنم. برای همین یک یادداشت کوتاه در پاسخ به مطلب آقای غمخوار نوشته ام که احتمالاً چهارشنبه در شرق منتشر خواهد شد. فعلاً شما یادداشت من و واکنش آقای غمخوار را بخوانید و ببینید حق با کدام‌مان است.

Monday, July 04, 2005

خبرهای خوب

امروز مطلبی در شرق نوشته ام با عنوان «خبرهای خوب» درباره این که چرا ما فقط باید خبرهای حوادث (خبرهای بد) را در روزنامه ها بخوانیم و این که این نگاه یک طرفه (خوبی ها را ندیدن و به طور متمرکز منعکس نکردن) چه تأثیرات مخربی داشته و دارد. در نهایت پیشنهاد داده ام که هر روزنامه همان طور که یک سرویس حوادث دارد، می تواند و باید یک سرویس «خبرهای خوب» هم داشته باشد.

این ایده یکی از شب های عید امسال به ذهنم رسید. دقیقاً یادم نیست چه طور شد که به این ایده رسیدم... اما شروع مقاله ام در شرق یکی از فکرهایی/خاطره هایی بود که همان شب به ذهنم رسید و در واقع یکی از چیزهایی بود که ماشه این ایده را کشید. آن مطلب جنایی (در اطلاعات هفتگی) واقعاً در آن سال های کودکی برای من مثل یک کابوس بود. به هر حال همان شب ایده را پروراندم و فکر کردم که استخوان بندی مطلب چه طوری باشد. اما فرصت کم و البته تنبلی! در کنارش، نوشتن آن را تا پنجشنبه پیش به تعویق انداخت. گرچه در این مدت به طور ذهنی روی این ایده و جزئیات آن کار می کردم. ولی پنجشنبه به خودم گفتم که باید حتماً بنشینم و این را بنویسم.

خودم را هم برای همه جور نظری درباره این پیشنهاد آماده کرده ام. ولی واقعاً امیدوارم که به زودی عملی شود.

لینک مطلب «خبرهای خوب» در شرق، دوشنبه 13 تیر 84، صفحه آخر

Thursday, June 30, 2005

زندگی ــ قاعدتاً ــ ادامه دارد

بله، زندگی به هر حال ادامه دارد و اگرچه به روزهای قبل از انتخابات برنمی گردد، ولی این وب لاگ برگشته است.

Monday, June 20, 2005

...

این روزها عین اسفند روی آتیشم، عین اسفند روی آتیش. می نویسم که یادم بمونه.

Tuesday, April 26, 2005

والا پیام دار

<الملكُ يبقيٰ مع الكفر، و لايبقيٰ مع الظلم!>

*

والا پيام‌دار، محمد!

گفتی كه یک ديار
هرگز به ظلم و جور
نمی‌ماند برپا و استوار!

...

آن‌گاه، تمثیل‌وار
کشيدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!

...

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیده‌ست بر ستم؟!

(متن از Iran Song)

Sunday, April 24, 2005

نسل کشی ارامنه، سال نودم

24 آوریل هر سال برای ارامنه یادآور نسل کشی دولت ترکیه/عثمانی است که طی آن بیشتر از 1.5 میلیون نفر ارمنی کشته و بسیاری مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شدند. در ایروان برای این نسل کشی یک بنای یادبود ساخته اند که در حومه شهر قرار دارد. این بنای یادبود که «تسیتسرناگابرد» (Tsitsernakabert) نامیده می شود، شامل یک ستون هرمی شکل دراز است و یک بنای دایره وار که از قطعاتی با بلوک های سنگی که به شکلی خاص چیده شده اند، تشکیل شده و در میانه آن یک آتشگاه قرار دارد با نقشی از خورشید. ژانویه امسال که من آنجا بودم، تسیتسرناگابرد پوشیده از برف بود و سکوتی خاص بر آنجا حکم فرما بود. یک پیرزن هم آنجا بود که تک و تنها داشت با یک پارو برف های دور آتشگاه را پاک می کرد. من با دو تا از دوستانم رفته بودیم آنجا. وقتی به او گفتم «بارو» (سلام) و دوربین فیلمبرداری را به طرفش گرفتم، تمام قد ایستاد و لحظه ای دست از کار کشید و انگار که من این فیلم را برای مثلاً یک برنامه مستند تلویزیونی بخواهم، جلوی دوربین ایستاد. در جواب سلام من، به ارمنی سلام گفت و هم چنین «نورتارین» (سال نو مبارک) و پرسید از کجا آمده اید؟ که وقتی گفتیم ایران، این کلمه برایش نامفهوم بود و دوستی که قبلاً هم ارمنستان رفته بود، ایران را به زبان آنها «پاسکاستان» ترجمه کرد (خود ارمنی ها به کشورشان می گویند هایاستان).

عکس های من از تسیتسرناگابرد برفی را اینجا ببینید.

Monday, April 11, 2005

گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را

این غزل حافظ برای یادآوری یک اتفاق/مکالمه/حکایت/لحظه مهم/تصمیم است.

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز
باشد که بازبينيم ديدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکی به جای ياران فرصت شمار يارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درويش بی‌نوا را

آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نيک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغيير کن قضا را*

آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عيش کوش و مستی
کاين کيميای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آيينه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشيد اين خرقه می آلود
ای شيخ پاکدامن معذور دار ما را

* من ترجیح می دهم بنویسم و بخوانم «تغییر ده قضا را»(**)
(**) همین الان به ذهنم رسید که همین کار چقدر با حرفی که حافظ در این مصراع گفته هم‌خوانی دارد:)
** نقل شده از سایت بانی تک (لینک مستقیم غزل)

Sunday, April 10, 2005

رفتیم که بریم!

ما هم رفتیم قاطی دات‌کام‌ها:)
به زودی...
http://www.alighazvini.com

Saturday, April 09, 2005

و خلیج همیشگی فارس... فارس

سام فرزانه می خواهد یک سایت ویژه خلیج فارس برای خبرگزاری میراث فرهنگی راه بیندازد و از من خواسته بود که گزارشی در مورد فعالیت ایرانی ها در اینترنت برای حفظ نام خلیج فارس (همان ماجراهای اعتراض و امضا و بمب گوگلی و...) بنویسم. امروز کار نوشتن گزارش را تمام کردم. برای نوشتن آن به تعداد زیادی از سایت ها و وب لاگ هایی سر زدم که در آن دوره خبرهایی را در این مورد نوشته بودند. من همان موقع هم یک گزارش برای شرق نوشته بودم. دیدن دوباره خیلی از آن سایت ها، مثل زدن تونلی در زمان بود و یادآوری دورانی که هنوز خیلی از آن نگذشته و با این حال خاطره انگیز است. وقایع نگاری تاریخی، مثل برداشتن خاک و خاشاک از اثری باستانی، هیجان انگیز و شوق آور است. در همین کاوش باستان شناسی!، یک وب لاگ هم پیدا کردم که همین اواخر در یک مطلب طنز، به بمب گوگلی هم اشاره کرده بود که عین مطلبش را نقل می کنم:

.: خبرگزاری سورنا اعلام كرد كه يك بمب گوگلی به‌جامانده از جنگ اول وبلاگ‌نويسان ايرانی و موسسه‌ی نشنال جئوگرافيك كشف شده است. اين بمب كه در منتهی‌اليه سمت راست موتور گوگل جاسازی شده است، تاكنون چندين بار عمل كرده است كه آخرين آن‌ها جراحی گونه و بينی هم‌زمان بوده. علی تمدن در اين‌باره گفت كه طرح اين بمب از لگوفيش بود و پدربزرگ من، اما لگوفيش كه ديگر برای خودش نهنگی شده ماشالله! اظهار كرد كه عمرا اگه زير بار برم جون تو! اين بمب كه به خاطر مناقشات ايران و اعراب بر سر Arabian Gulf ساخته شد، بعدها به دليل ادعاهای امارات به فراموشی سپرده شد. در پرونده‌ی جديد كه در 40 سال گذشته در ديوان لاهه تحت بررسی قرار داشته ادعا شده ايران بخش كوچكی از جزاير سه‌گانه‌ی متعلق به امارات! بوده كه بر اثر زلزله‌ی بم جدا شده و بی‌خود و بی‌جهت اعلام استقلال كرده! (اَ... ) هم‌چنين در اين ادعانامه آمده كه شعار " Arabian Gulf خر است" مهم‌ترين توهين به انديشه خلاق اعراب و اساسی‌ترين چالش فكری انديشمندان عرب در اين سال‌ها بوده است.
بد نیست حالا که بحث خلیج فارس و نشنال جئوگرافیک دوباره پیش آمد، داستان آن گزارش شرق را هم بگویم. پنجشنبه 5 آذر 83 بود. بعد از دو سه روزی آن لاین نبودن، به چند تا سایت و وب لاگ سر زدم و خبر بمب گوگلی را هم فکر کنم بار اول در وب لاگ حسین درخشان دیدم. و بعد از آن اصل ماجرا را در وب لاگ ایده پرداز بمب، لگوفیش، خواندم. خلاصه تا بعد از ظهر، از هر جایی که می شد در مورد این ماجرا اطلاعات جمع کردم و در واقع در جریان همین وب گردی ها بود که فکر کردم خوب است درباره این موضوع در شرق یک مطلب بنویسم. بمب گوگلی همان دیروزش عمل کرده بود و خبر تا روز شنبه برای روزنامه تر و تازه می ماند. برای همین زنگ زدم به سام فرزانه. او آن موقع یزد بود، رفته بود برای مصاحبه با مهدی آذریزدی (نویسنده مجموعه کتاب های «قصه های خوب برای بچه های خوب» که اکثر ما خاطرات خوبی از آن کتاب ها در دوران کودکی مان داریم). قرار شد که من مطلب را برای او ای میل کنم و او هم آن را برای گروه رسانه. تأیید را که گرفتم، نشستم پشت کامپیوتر و صفحه سفید Word را باز کردم. صفحه سفید خیلی وقت ها هراس آور است و آن موقع هم برای من همین حالت پیش آمده بود. تیتر مطلب را قبلاً در ذهنم ساخته بودم: «خلیج مورد نظر یافت نشد»، اما برای شروعش یک کم مردد مانده بودم. داشتم پشیمان می شدم که اصلاً چرا گفتم این مطلب را می نویسم، که ناگهان جریان الهام شروع شد. با جمله مارتین لوتر کینگ در ای میلی که یکی دو هفته قبل تر دریافت کرده بودم شروع کردم، و بقیه مطلب هم تقریباً بدون وقفه و مکث پیش رفت. حاصل کار خودم را خیلی راضی کرد.

نوع مطلب جوری بود که حتماً باید شنبه 7 آذر کار می شد، وگرنه سوخت می شد و می رفت قاطی باقالی ها. برای همین یا باید صفحه اول کار می شد یا صفحه آخر. حجم مطلب هم طوری بود که تمام آن (با توجه به فرمت صفحه آخر شرق) نمی توانست در صفحه آخر کار شود. اما مقداری حذف و تعدیل در مطلب آن را برای چاپ در صفحه آخر اندازه کرد. هیچ کس البته دوست ندارد کلمه ای از مطلبش حذف و/یا حتا جا به جا شود، اما به نظر من ویرایشی که روی آن گزارش من انجام شده بود، به معنای واقعی کلمه حرفه ای بود و دقیقاً آن بخش هایی که وجودشان برای آن مطلب لازم بود، باقی مانده بودند.

بعد از چاپ مطلب هم، درست همان روز ساعت 9 صبح، یک sms که دوستی برایم فرستاد و از گزارش من تعریف کرد، و بعد از آن هم تعریف های دیگران، خستگی آن پنجشنبه شب را که تا حدود ساعت 2 بعد از نیمه شب روی مطلبم کار کردم و با آخرین اطلاعات به روزش کردم و فرستادم، کاملاً از تنم به در کرد.

Monday, April 04, 2005

بازگشت

دیروز ما از طالقان، روستای میر، دهکده آباء و اجدادی‌مان، برگشتیم. از سه‌شنبه نهم فروردین رفته بودیم آنجا و سیزده را هم همان‌جا، دور از سر و صدا و شلوغی و ماشین‌ها و آدم‌های تهران در کردیم. در حالی که در تهران پیدا کردن یک تکه چمن در روز سیزده ‌به در کار حضرت فیل است، آنجا ما جایی ناهارمان را خوردیم که دو سمت‌مان کوه‌های پوشیده از برف بود و دو سمت دیگر هم دشت‌های در حال سبزشدن. سفر خیلی خوبی بود و لازم. درباره میر هم بیشتر باید بنویسم که فعلاً بماند برای یادداشت‌های بعدی.

راستی آنجا توانستم بالاخره کتاب «خط زمان» مایکل کرایتون را هم تمام کنم. این کتاب را در شرق معرفی خواهم کرد، و یک معرفی مفصل‌تر و خودمانی‌تر را هم در همین وب‌لاگ خواهم نوشت.

امروز بعد از روزهای متمادی تعطیلی، باز رفتم سرکار (سرِکار که یک جورهای همیشه هستیم:)). هوای تهران هنوز تمیزی روزهای عید را دارد. ترافیک هم هنوز خیلی سنگین نشده. لطافت هوای بهار و برگ‌های سبز درخت‌ها و لطافت‌های دیگر هم که جای خودشان را دارند!

از امروز یک چیز دیگر هم مد شده بود، اینکه روی شیشه جلوی تاکسی‌های خطی/راهی‌ها یک تکه کاغذ بدریخت چسبانده بودند که مبدأ و مقصد خط و کد آن و کرایه با یک سری شماره تلفن سازمان تاکسی‌رانی روی آن نوشته شده بود. این هم از آن کارهاست که دولتی بس مستعجل خواهد داشت. ولی فعلاً که از افزایش معمول کرایه تاکسی‌ها در آغاز سال خبری نبود.

روزنامه‌ها هم کم‌کم دارند جان می‌گیرند، و به تبع آن دکه‌دارها. هنوز مجله‌های آن‌ور سال روی پیشخوان کیوسک‌ها خودنمایی می‌کند، و دکه‌دارها را می‌شود دید که دارند مجله‌های باقی‌مانده را دسته و بسته می‌کنند برای بازگرداندن. هنوز جامعه ایران در حال خمیازه بعد از تعطیلات طولانی (ولی به سرعت گذرای) نوروز است.

این هم یک عکس که امروز گرفتم و عکس‌های بیشتری از تهرانِ امروز (حوالی پل گیشا) را با توضیحات بیشتر، با کلیک روی این عکس و دیدن عکس‌های پیش و پس آن در Flickr من! خواهید دید.

Pedestrian Bridge
Pedestrian Bridge before Gisha, on Chamran Highway


Monday, March 28, 2005

اون روزا ما دلی داشتیم...



A Hossein Derakhshan's old column in (late) Asr-e-Azadegan Newspaper

از روزنامه مرحوم مغفور عصر آزادگان، دوشنبه 27/10/1378
(برای دیدن تصویر بریده روزنامه در ابعاد بزرگ‌تر، روی آن کلیک کنید.)

از دی ماه 1378 تا فروردین ماه 1384 دنیا خیلی عوض شده است. این یادداشت قدیمی حسین درخشان را لای بریده‌های روزنامه‌های آن دوران (کدام دوران؟!) که چند سالی بود داخل یک کیسه فریزر توی کشوی تختم خاک می‌خوردند، پیدا کردم. این که چرا از بین یادداشت‌های متعدد حسین درخشان در عصر آزادگان این یکی را نگه داشته‌ بودم، تا جایی که یادم هست، به خاطر بند دوم آن بوده است. و حالا این شما و این هم تصویر اسکن شده بریده روزنامه (با چه حال و حوصله و علاقه و دقتی آن را بریده و تا کرده و نگه داشته بودم!)، و متن آن که زحمت تایپ مجددش را خودم کشیدم! و در این فرایند زمان‌بر (اما نه خسته‌کننده) نکاتی هم به ذهنم رسید که آنها را داخل کروشه با رنگ متمایز از متن اصلی [خاکستری] نوشته‌ام.

***

اینترنت
یادداشت‌های هفتگی یک روستایی ساکن در دهکده جهانی

کاربرِ مورد نظر مُرده است

حسین درخشان
hom@hoder.com

1) مرا باش که می‌خواهم مردم را تشویق به استفاده از اینترنت کنم و بغل دستم در همین روزنامه عصر آزادگان هیچ کس اینترنت را جدی نمی‌گیرد. البته نه این که هیچ کس، اما تعدادشان خیلی کم است. هفته پیش به شما قول دادم که کم‌کم در همه صفحات روزنامه شروع می‌کنیم به معرفی کردن یک‌سری سایت راجع به موضوع هر صفحه. (مثلاً در صفحه بین‌الملل هر روز، چند سایت مربوط به خبرهای چاپ‌شده در همان صفحه را می‌توان برای آگاهی بیشتر ذکر کرد، یا در صفحه سیاسی به همین شکل و...) این کار را از صفحه گرامی ادب و هنر شروع کردم. به آنها یک لیست دادم که در آن برای هر روز یک سایت ــ متناسب با موضوع هر روز مثل کتاب، موسیقی و... ــ معرفی شده بود. ولی از آن روز تا حالا تنها 2 روز این کار انجام شده است و به بهانه‌های مختلف ــ جای کم، آگهی، یادداشت و غیره ــ این سایت‌ها به طور مرتب معرفی نشده‌اند. وقتی در روزنامه‌ای که اینترنت را ترویج می‌کند وضعیت این طور باشد چه امیدی به دیگران می‌توان بست؟
2) هفته پیش یک‌سری علامت‌های غریب را معرفی کردم که شبیه آدمکی بود که صورتش را به حالات مختلف درمی‌آورد. در مقالات همین ستون نیز از آنها چند بار استفاده کردم که چند بار چاپ شد و چند بار هم ــ به دلیل ناآشنایی حروفچین‌های گرامی با این علامت‌ها ــ چاپ نشد. امروز چند مدل دیگر را معرفی می‌کنم:
(برای درک این علامت‌ها کافی است روزنامه را 45 درجه [احتمالاً 90 درجه مورد نظر بوده!] در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانید و آدمک مذکور را ببینید. آدمک‌های امروز دماغ دارند.)
(-: کاربر مورد نظر می‌خندد
(-Ӧ کاربر مورد نظر از ته دل می‌خندد
Ӧ-D کاربر مورد نظر قهقهه می‌زند
(-؛ کاربر مورد نظر لبخند شیطنت‌آمیز زده است (احتمالاً شوخی ناجوری کرده است!)
)-: کاربر مورد نظر افسرده است
o-: کاربر مورد نظر تعجب کرده است
(-% کاربر مورد نظر ساعت‌ها پای کامپیوتر بوده است
(-8 کاربر مورد نظر عینک آفتابی زده است
(-X کاربر مورد نظر مرده است (در شبکه موجود نیست) (-:
3) شناسنامه روزنامه بالاخره به لطف دوستان مزین به آدرس‌های اینترنتی شد. ازین [از این] به بعد می‌توانید به شمس و ولی‌بیک نامه بدهید. (البته اگر نامه‌هایشان را بخوانند)
4) قصه مردی را بشنوید که از روز اول ژانویه [2000] تصمیم گرفته است تمام نیازهای مادی خود را از راه اینترنت تأمین کند. این مرد ادعا دارد که در زمانه کنونی می‌تواند بدون بیرون آمدن از خانه تمام نیازهایش را از راه تجارت الکترونیک با e-commerce برطرف کند. او روز اول ژانویه به یک خانه، خالی [احتمالاً ترکیب «خانه خالی» مفهوم بدی داشته که ویراستاران عصر آزادگان یک ویرگول را وسط آنها کاشته بوند:-))] نقل مکان کرد که فقط یک کامپیوتر متصل به اینترنت در آن بود. به جز این کامپیوتر و لباس‌هایش هیچ نداشت.
با همان کامپیوتر یک سایت درست کرد و در آن چند کار کرد: 1) او برنامه کاری هر روز خود را در معرض دید همه می‌گذاشت 2) آن مرد به وسیله دوربین‌های کوچکی [وب‌کم لابد!] که در خانه گذاشته بود از همه فعالیت‌هایش فیلم می‌گرفت و این فیلم‌ها بدون انقطاع و زنده در سایتش پخش می‌شد [الان به جای این جمله طولانی می‌شود نوشت آن مرد چند وب‌کم در خانه گذاشته بود که همواره آن‌لاین بودند] 3) او شروع کرد به کار کردن از راه اینترنت و پول درآوردن از راه آن.
از همان روز اول شروع به خرید تجهیزات خانه کرد و همه از راه اینترنت: غذا و مبلمان و دستمال توالت و لباس و... او حتی کارهای بانکی خود را هم از همان جا انجام می‌داد. خود من شخصاً دو هفته پیش که به سایتش رفتم [خداوکیلی آن موقع سر زدن به یک سایت اینترنتی در ایران کار حضرت فیل بوده، گرچه الان هم با اتصال دایل-آپ نمی‌توان سایتی با این توصیفات را مثل آدم نشست و تماشا کرد:-)] دیدم که بیچاره روی یک زیرانداز نازک، بر زمین خوابیده، در حالی که کامپیوتر در کنار او و روی زمین قرار داشت. چند روز بعد دوباره به آن سایت سر زدم و دیدم که تخت خریده و روی تخت خوابیده و کامپیوترش را هم روی میز گذاشته است. (خدا را شکر که پیشرفت کرد!) برای دیدن سایت او http://www.dotcomguy.com/ را ببینید و با کسی که خود را پیشمرگ همه ما کرده است بیشتر آشنا شوید.
5) یک آمار جالب: استفاده‌کنندگان پی.سی در آمریکا 7/1 میلیارد ساعت از وقتشان را در ماه مارس سال 1998 در ["در" این وسط چی کاره بیده؟!] پای کامپیوترهایشان صرف کردند. از این میان، یک میلیارد ساعت، در هنگام کار با نرم‌افزارهای مایکروسافت سپری شده است.
6) اگر به اینترنت دسترسی دارید به این آدرس بروید:
communities.msn.com/asreazadegan در این سایت می‌توانید درباره روزنامه عصر آزادگان نظر بدهید، با خوانندگان دیگر روزنامه به طور زنده گفت‌وگو کنید و... البته لازم است که ابتدا در این «اجتماع مجازی» عضو شوید.
7) این هم مورد هفتم تا مثل هفته‌های گذشته یادداشتم 7 تایی بشود. (-:

***

از روزنامه مرحوم مغفور عصر آزادگان، دوشنبه 27/10/1378

Sunday, March 27, 2005

iPodها در تهران


iPods in Tehran

یکی از فروشگاه های مجتمع کامپیوتر پایتخت در میرداماد، تعدادی iPod را برای فروش گذاشته است.

iPods in a shop in Payetakht Computer Center, Mirdamad Boulevard, Tehran.

Saturday, March 26, 2005

این گوشی موبایل های سکسی!


Samsung SGH-800

درست یک ماه پیش بود که بالاخره بعد از چهار سال گوشی موبایلم را عوض کردم. سامسونگ جی-800 اولین و تنها گوشی موبایلی بود که از اسفند 1379 همراه من بود و از بس خوب بود و خوب کار می‌کرد دلم نمی‌آمد عوضش کنم. اما بالاخره نوکیا 7610 با آن قیافه جذاب و امکانات خوب متقاعدم کرد که وقت عوض کردن گوشی رسیده است. نوکیا 7610 به عنوان یک Imaging Phone معرفی شده و با یک مگاپیکسل رزولوشن و کیفیت خوب، بسیار به درد عکس گرفتن از سوژه‌های مختلف می‌خورد. همه عکس‌هایی هم که در این وبلاگ تا حالا دیده‌اید، با همین گوشی گرفته‌ام. الغرض، علاوه بر همه این چیزهایی که گفتم، یک دلیل تکمیلی برای خریدن این گوشی، طرح/عکس زیبا و گیرای جعبه آن بود:)


Nokia 7610

شبی که در پاساژ علاء‌الدین به دنبال گوشی‌های مختلف می‌گشتم، با دیدن جعبه‌های نوکیا 7610 که پشت ویترین‌ها روی هم چیده شده بودند، توی دلم گفتم خوبه حالا به عکس روی جعبه موبایل گیر نمی‌دهند. تا اینکه گذشت و من هم گوشی را خریده بودم، که یک شب مسیرم به میدان ولی‌عصر افتاد. از جلوی موبایل‌فروشی‌های ضلع جنوب‌شرقی میدان داشتم رد می‌شدم که یک‌هو جعبه‌های موبایل پشت ویترین یکی از آن مغازه‌ها توجهم را جلب کرد: عکس‌های خوشگل روی جعبه‌ها، به طرز افتضاحی با ماژیک سیاه شده بودند! عین مجله‌های تایم یا نیوزویک که برادران/خواهران متعهد مؤسسه نشرآوران با دقتی قابل تحسین هر گونه عکس شائبه‌دار!! آنها را سیاه می‌کنند. به هر حال، همان جا چند تا عکس از آن جعبه‌ها گرفتم که دو تایش را اینجا می‌بینید. سه تا از جعبه‌های نوکیا 7610 هم بودند که کل صورت زن‌ها را سیاه کرده بودند که آن عکس متأسفانه خوب در نیامد.


A Mobile Shop in Vali-e-Asr Square in Tehran


The Same Mobile Shop in Vali-e-Asr Square in Tehran