Friday, February 11, 2005

روی ماه خداوند را ببوس!

نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، اینکه بروید سراغ قفسه کتاب‌های نخوانده‌تان و فکر کنید که حالا کدام یکی را بردارید برای خواندن، و ناگهان حس کنید که یکی از کتاب‌ها با زبان بی زبانی دارد می‌گوید من را بخوان! این اتفاق این دو-سه روزه دو بار برای من افتاد؛ اولین بار سه‌شنبه بود که «روی ماه خداوند را ببوسِ» مصطفی مستور از من خواست که بخوانمش، و بار دومش هم همین دیروز بود که «همه نام‌ها»ی ژوزه ساراماگو با ترجمه عباس پژمان این درخواست را از من داشت. جالب اینکه «همه نام‌ها» جلوی چشمم هم نبود، داخل کمدم بود زیر دو-سه تا کتاب دیگر، ولی حس کردم که الان موقع خواندنش رسیده است. این حس دروغ هم بهم نگفت؛ خواندن هر دو تای این کتاب‌ها لذت‌بخش بود.

شاید اگر حس و حالش را داشته باشم برای شرق چیزی بنویسم در مورد این دو تا کتاب، اگر هم نشد که شاید همین جا بعداً در موردشان نوشتم. عجالتاً اینجا یک قطعه شعر نقل‌شده در «روی ماه خداوند…» را که خیلی تأثیرگذار بود (و اگر اشتباه نکنم مال فروغ فرخزاد است)، می‌آورم:

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
من خواب یک ستاره قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می‌پرد
و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
کسی می‌آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درخت‌های خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشن‌تر و اسمش آن‌چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صداش می‌کند
یا قاضی‌الحاجات است
و می‌تواند
تمام حرف‌های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم‌های بسته بخواند
من پله‌های پشت‌بام را جارو کرده‌ام
و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام
کسی می‌آید
و شربت سیاه‌سرفه را قسمت می‌کند
و نمره مریض‌خانه را قسمت می‌کند
و سهم ما را می‌دهد
من خواب دیده‌ام…

حالا که تا اینجا نوشتم، این را هم بگویم که «روی ماه خداوند…» از آن کتاب‌هایی است که نباید آن را یک‌نفس تا ته خواند؛ هر چند صفحه یا هر جا که لازم شد باید مکثی کرد، چشم‌ها را بست و به چیزهایی که تا آن‌جا خوانده شده فکر کرد… من نزدیک ده صفحه مانده به آخر داستان، کتاب را بستم، گیتارم را برداشتم و قطعه Andantino را از کتاب John Mills زدم. این از آن قطعه‌هاست که خیلی خوب می‌شود این جور حس‌ها را در آن جاری کرد، حس‌هایی که مثلاً بعد از خواندن حرف‌های یک راننده تاکسی پیدا می‌شود که دارد ماجرای سوار کردن بیوه زنی را تعریف می‌کند که برای درآوردن خرج خودش و سه تا بچه‌اش مجبور است تن‌فروشی کند، و در جواب راننده تاکسی که حرفِ خدا را به میان می‌آورد می‌گوید چرا این خدای تو برای من از آسمان پول نمی‌فرستد؟ و وقتی راننده تاکسی همه پولی را که آن روز درآورده بوده می‌گذارد کف دست زن و می‌گوید فرض کن خدای من این پول را از آسمان برای تو فرستاده، زن در حالی که شگفت‌زده و خوشحال است، می‌گوید از طرف من روی ماه خداوند را ببوس...