Tuesday, March 08, 2005

فکر قاشق زدنِ یه دختر چادرسیاه...

امروز صبح سوار تاکسی بودم، خط توحید به ونک. نزدیکی های پل توانیر بود و رادیوی ماشین هم روشن، روی رادیو پیام. یک هو، 5 دقیقه به 10، بعد از معرفی عوامل بخش صبحگاهی رادیو پیام، که اسم گوینده اش الهام شوقی یادم مانده، و روی این معرفی ها هم آهنگ متن ترانه نازنین مریم با ویولن به زیبایی در حال نواختن بود، (وای چه جمله طولانی نفس گیرِ پر دست اندازی!)، به هر حال، یک هو دیدم که یک آهنگ خیلی آشنا شروع کرد به نواختن... یه ذره فشار آوردن به ذهنم کافی بود تا یادم بیاید که آهنگ مال ترانه عید فرهاد است. با خودم گفتم حتماً فقط آهنگ خالی است. اما فرهاد شروع کرد به خواندن، خودِ خودش بود: «بوی عیدی/ بوی توپ/ بوی کاغذ رنگی/ ...»، گفتم نکنه الان روی رادیو نیست، اما دیدن عدد 7/104 روی صفحه نمایشگر دیجیتال مطمئنم کرد که هنوز همان رادیو پیام است. به هر حال فرهاد خواند، تا آخر آهنگ. و خوب خیلی لذت بخش بود، و البته عجیب.

راستی چرا؟