Saturday, February 12, 2005

من یار مهربانم؛ پشت صحنه یک گفت‌وگو

تازه‌ترین مطلبم در شرق، امروز چاپ شد. گفت‌و‌گویی است با مدیر و مسئول بازاریابی سایت بخوان دات‌کام که در زمینه فروش آن‌لاین کتاب فعالیت می‌کند، یا بهتر است بگویم یک کتاب‌فروشی آن‌لاین است. اولین بار تبلیغ این سایت را در نمایشگاه کتاب امسال دیدم، روی تراکت‌های پارچه‌ای بزرگ با جمله‌ای که هوشمندانه نوشته شده بود (و در لید گزارش آورده‌ام). از همان موقع دوست داشتم موقعیتی فراهم شود تا بتوانم با گردانندگان این سایت یک گفت‌وگو انجام دهم. این موقعیت سرانجام در اوایل دی‌ ماه فراهم شد. یک صبح سرد و ابری زمستانی بود، دقیقیش را بخواهید پنجشنبه سوم دی ساعت 10 و نیم، که در دفتر بخوان دات‌کام در انتهای یکی از خیابان‌های متصل به جردن، چسبیده به بزرگراه مدرس، با امیرپویا سیف‌زاده و سولماز دهقان‌زاده گفت‌وگو را انجام دادم و در آخر هم بخش‌های مختلف ساختمان (و همین‌طور انبار کتاب‌ها) را دیدم. جای خیلی تر و تمیز و مرتبی بود؛ و کاری که انجام می‌دادند کار قشنگی، کلاً.

مطلب آماده‌شده را چند روز بعد از آن به خانم مینو مومنی (مسئول بخش کامپیوتر گروه رسانه شرق) دادم. فردایش که با او تماس گرفتم، ایرادی در مطلب ندیده بود جز اینکه نحوه تنظیم آن جوری بود که تا حالا مشابهش در هیچ روزنامه‌ای کار نشده بود؛ یعنی نه گفت‌وگویِ صرف بود و نه گزارش گفت‌وگو! به نظر خود من که البته خیلی خوب بود، و گفتم خوب این هم خودش می‌شود یک جور نوآوری، اما در نهایت تصمیم گرفته شد که خودم بر اساس یکی از دو سبکِ پیش‌گفته مطلب را بازتنظیم کنم. برنامه سفری که همان روزها برایم پیش آمد، این کار را حدود ده روز عقب انداخت. بعد از آن هم چندین نوبت آگهی نیم‌صفحه در صفحه رسانه که چند تا گزارش تمام‌صفحه را در صف چاپ نگه‌داشته بود، و درست بعد از آنها ویژه‌نامه انقلاب روزنامه شرق که نزدیک دو هفته جای صفحات فرهنگ و هنر شرق را گرفت، چاپ مطلب من را تا همین امروز، شنبه 24 بهمن، عقب انداخت. اینها را هم گفتم تا اگر در لید مصاحبه خواندید «...8 ماه [پس از نمایشگاه کتاب تهران]» و با خودتان حساب کردید که نمایشگاه در اردیبهشت بوده و حالا هم که بهمن است می‌شود 9 ماه، فکر نکنید که بلد نیستم ماه‌ها را بشمارم:) این توضیحات را کمابیش در لید گفت‌وگو نوشته بودم، که حالا یا به خاطر کمبود جا و یا عدم ذکر این نکته که این مطلب نزدیک دو ماه منتظر چاپ بوده است، حذف شده است. در آخر گفت‌وگو هم، آنجا که پرسیده‌ام اسم بخوان پیشنهاد چه کسی بوده، مقداری از توضیحاتِ قبل از آن حذف شده (به خاطر کمبود جا)، که حالا بد نیست اینجا بیاورمش:

گفت‌وگوی دو ساعت و نیمه ما کم‌کم به انتها می‌رسد. در سالنی که نشسته‌ایم، یک وایت‌برد بزرگ هم به دیوار نصب شده که در بخشی از آن «پیشنهادهایی که به بخوان دات‌کام میل شده» نوشته شده است. دهقان‌زاده می‌گوید: «در این مدت ظاهر سایت را چند بار تغییر داده‌ایم و سعی کرده‌ایم بر اساس پیشنهادها، استفاده از آن را ساده کنیم مثلاً اوایل مردم می‌گفتند صفحه اول گیج‌کننده است، یا مثلاً نمی‌توانستند سبد خرید را پیدا کنند، ولی الان یک راهنمای خرید گذاشته‌ایم و محل و رنگ دکمه‌ها را هم جوری انتخاب کرده‌ایم که راحت دیده شوند.

در انتها به همراه امیرپویا سیف‌زاده قسمت‌های مختلف ساختمان و همچنین انبار کتاب‌ها را می‌بینم. همه چیز در نهایت نظم و آراستگی است. موقع خداحافظی یادم می‌آید که یک سؤال را نپرسیده‌ام...


اگر گفت‌وگو را خواندید، این مطلب کنار آن را هم بخوانید که در تکمیل گزارش من نوشته شده است و در آن به سه کتاب‌فروشی آن‌لاین دیگر و برخی حس‌های مرتبط با خرید آن‌لاین کتاب اشاره شده است. در مورد این مطلب یک راز! هم وجود دارد که فکر نکنم بتوانید حدس بزنید چیست:)

خوب فعلاً نوشتن بس است، خوشحالم که از سه نوشته اول این وبلاگ، دو تایش مربوط به کتاب و کتاب‌خوانی شده است. کتاب بعدی که می‌خواهم بخوانم، «دل سگ» میخائیل بولگاکف است؛ البته نه امشب. مجبورم فردا به هر جان کندنی هست حداکثر ساعت 8 و نیم صبح میرداماد باشم و این برای من که صبح زود بیدارشدن برایم مثل یک کابوس است، یعنی آخر ضد حال! بگذریم، در این شب سرد زمستانی که هوا به قولی مثل سگ سرد است، فعلاً شب به‌خیر!

Friday, February 11, 2005

تغییرات تازه در سیستم نظردهی (کامنت) بلاگر

سیستم کامنت بلاگر خیلی بهتر از قبل شده است. تا قبل از این فقط کسانی می‌توانستند در سیستم بلاگر نظر بدهند که عضو بلاگر بودند، دیگران اگر اجازه نظردادن یافته بودند، فقط با عنوان Anonymous (ناشناس) باید نظر می‌داند و این معنی‌اش آن بود که نام و نشانی وب‌سایت/وبلاگ‌شان را نمی‌توانستند وارد کنند. علاوه بر همه اینها، برای نظردادن یک صفحه جدید باز می‌شد که آدم را از فضای اصلی وبلاگی که می‌خواست در آن نظر بدهد حسابی دور می‌کرد. خلاصه همه اینها دست به دست هم داده بود تا اغلب کسانی که در بلاگر وبلاگ دارند، از خیر سیستم نظردهی آن بگذرند و به همان روش‌های قدیمی HaloScan و غیره اکتفا کنند.

اما ظاهراً بلاگر فهمیده که در اینترنت حداقل نمی‌توان خیلی انحصاری عمل کرد و مردم را واداشت برای یک نظردادن ساده حتماً عضو یک سیستم وبلاگ‌سازی باشند که شاید اصلاً نیازی به آن نداشته باشند یا از آن خوش‌شان نیاید. برای همین است که همین اواخر بهبودهای خوبی در این سیستم اعمال شده؛ دیگر برای نظردادن در یک وبلاگ عضو بلاگر که سیستم نظرخواهی‌اش مال بلاگر است، لزومی به عضویت در بلاگر نیست، ناشناس‌ها هم می‌توانند نام و نشانی وبلاگ/وب‌سایت‌شان را وارد کنند، و همین‌طور می‌توان بخش نظرات را طوری تنظیم کرد که در یک پنجره pop-up ظاهر شوند. یک برتری خیلی خوب نظردهی بلاگر برای صاحب وبلاگ، بر خلاف سیستم‌هایی مثل HaloScan، این است که می‌شود از طریق ای‌میل از اضافه‌شدن نظرهای جدید خبردار شد.

سیستم نظردهی بلاگر برای بهترشدن باز هم جای کار دارد؛ مثلاً هنوز نمی‌شود جوری آن را تنظیم کرد که در همان صفحه مربوط به مطلب، قسمت مربوط به واردکردن نظرات هم نمایش داده شود تا دیگر نیازی به باز کردن یک صفحه جدید یا یک پنجره pop-up نباشد. همین‌طور است قسمت مربوط به زبان/تاریخ بلاگر که هنوز که هنوز است از فارسی در آن خبری نیست...

روی ماه خداوند را ببوس!

نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، اینکه بروید سراغ قفسه کتاب‌های نخوانده‌تان و فکر کنید که حالا کدام یکی را بردارید برای خواندن، و ناگهان حس کنید که یکی از کتاب‌ها با زبان بی زبانی دارد می‌گوید من را بخوان! این اتفاق این دو-سه روزه دو بار برای من افتاد؛ اولین بار سه‌شنبه بود که «روی ماه خداوند را ببوسِ» مصطفی مستور از من خواست که بخوانمش، و بار دومش هم همین دیروز بود که «همه نام‌ها»ی ژوزه ساراماگو با ترجمه عباس پژمان این درخواست را از من داشت. جالب اینکه «همه نام‌ها» جلوی چشمم هم نبود، داخل کمدم بود زیر دو-سه تا کتاب دیگر، ولی حس کردم که الان موقع خواندنش رسیده است. این حس دروغ هم بهم نگفت؛ خواندن هر دو تای این کتاب‌ها لذت‌بخش بود.

شاید اگر حس و حالش را داشته باشم برای شرق چیزی بنویسم در مورد این دو تا کتاب، اگر هم نشد که شاید همین جا بعداً در موردشان نوشتم. عجالتاً اینجا یک قطعه شعر نقل‌شده در «روی ماه خداوند…» را که خیلی تأثیرگذار بود (و اگر اشتباه نکنم مال فروغ فرخزاد است)، می‌آورم:

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
من خواب یک ستاره قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می‌پرد
و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
کسی می‌آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درخت‌های خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشن‌تر و اسمش آن‌چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صداش می‌کند
یا قاضی‌الحاجات است
و می‌تواند
تمام حرف‌های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم‌های بسته بخواند
من پله‌های پشت‌بام را جارو کرده‌ام
و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام
کسی می‌آید
و شربت سیاه‌سرفه را قسمت می‌کند
و نمره مریض‌خانه را قسمت می‌کند
و سهم ما را می‌دهد
من خواب دیده‌ام…

حالا که تا اینجا نوشتم، این را هم بگویم که «روی ماه خداوند…» از آن کتاب‌هایی است که نباید آن را یک‌نفس تا ته خواند؛ هر چند صفحه یا هر جا که لازم شد باید مکثی کرد، چشم‌ها را بست و به چیزهایی که تا آن‌جا خوانده شده فکر کرد… من نزدیک ده صفحه مانده به آخر داستان، کتاب را بستم، گیتارم را برداشتم و قطعه Andantino را از کتاب John Mills زدم. این از آن قطعه‌هاست که خیلی خوب می‌شود این جور حس‌ها را در آن جاری کرد، حس‌هایی که مثلاً بعد از خواندن حرف‌های یک راننده تاکسی پیدا می‌شود که دارد ماجرای سوار کردن بیوه زنی را تعریف می‌کند که برای درآوردن خرج خودش و سه تا بچه‌اش مجبور است تن‌فروشی کند، و در جواب راننده تاکسی که حرفِ خدا را به میان می‌آورد می‌گوید چرا این خدای تو برای من از آسمان پول نمی‌فرستد؟ و وقتی راننده تاکسی همه پولی را که آن روز درآورده بوده می‌گذارد کف دست زن و می‌گوید فرض کن خدای من این پول را از آسمان برای تو فرستاده، زن در حالی که شگفت‌زده و خوشحال است، می‌گوید از طرف من روی ماه خداوند را ببوس...