Monday, March 28, 2005

اون روزا ما دلی داشتیم...



A Hossein Derakhshan's old column in (late) Asr-e-Azadegan Newspaper

از روزنامه مرحوم مغفور عصر آزادگان، دوشنبه 27/10/1378
(برای دیدن تصویر بریده روزنامه در ابعاد بزرگ‌تر، روی آن کلیک کنید.)

از دی ماه 1378 تا فروردین ماه 1384 دنیا خیلی عوض شده است. این یادداشت قدیمی حسین درخشان را لای بریده‌های روزنامه‌های آن دوران (کدام دوران؟!) که چند سالی بود داخل یک کیسه فریزر توی کشوی تختم خاک می‌خوردند، پیدا کردم. این که چرا از بین یادداشت‌های متعدد حسین درخشان در عصر آزادگان این یکی را نگه داشته‌ بودم، تا جایی که یادم هست، به خاطر بند دوم آن بوده است. و حالا این شما و این هم تصویر اسکن شده بریده روزنامه (با چه حال و حوصله و علاقه و دقتی آن را بریده و تا کرده و نگه داشته بودم!)، و متن آن که زحمت تایپ مجددش را خودم کشیدم! و در این فرایند زمان‌بر (اما نه خسته‌کننده) نکاتی هم به ذهنم رسید که آنها را داخل کروشه با رنگ متمایز از متن اصلی [خاکستری] نوشته‌ام.

***

اینترنت
یادداشت‌های هفتگی یک روستایی ساکن در دهکده جهانی

کاربرِ مورد نظر مُرده است

حسین درخشان
hom@hoder.com

1) مرا باش که می‌خواهم مردم را تشویق به استفاده از اینترنت کنم و بغل دستم در همین روزنامه عصر آزادگان هیچ کس اینترنت را جدی نمی‌گیرد. البته نه این که هیچ کس، اما تعدادشان خیلی کم است. هفته پیش به شما قول دادم که کم‌کم در همه صفحات روزنامه شروع می‌کنیم به معرفی کردن یک‌سری سایت راجع به موضوع هر صفحه. (مثلاً در صفحه بین‌الملل هر روز، چند سایت مربوط به خبرهای چاپ‌شده در همان صفحه را می‌توان برای آگاهی بیشتر ذکر کرد، یا در صفحه سیاسی به همین شکل و...) این کار را از صفحه گرامی ادب و هنر شروع کردم. به آنها یک لیست دادم که در آن برای هر روز یک سایت ــ متناسب با موضوع هر روز مثل کتاب، موسیقی و... ــ معرفی شده بود. ولی از آن روز تا حالا تنها 2 روز این کار انجام شده است و به بهانه‌های مختلف ــ جای کم، آگهی، یادداشت و غیره ــ این سایت‌ها به طور مرتب معرفی نشده‌اند. وقتی در روزنامه‌ای که اینترنت را ترویج می‌کند وضعیت این طور باشد چه امیدی به دیگران می‌توان بست؟
2) هفته پیش یک‌سری علامت‌های غریب را معرفی کردم که شبیه آدمکی بود که صورتش را به حالات مختلف درمی‌آورد. در مقالات همین ستون نیز از آنها چند بار استفاده کردم که چند بار چاپ شد و چند بار هم ــ به دلیل ناآشنایی حروفچین‌های گرامی با این علامت‌ها ــ چاپ نشد. امروز چند مدل دیگر را معرفی می‌کنم:
(برای درک این علامت‌ها کافی است روزنامه را 45 درجه [احتمالاً 90 درجه مورد نظر بوده!] در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانید و آدمک مذکور را ببینید. آدمک‌های امروز دماغ دارند.)
(-: کاربر مورد نظر می‌خندد
(-Ӧ کاربر مورد نظر از ته دل می‌خندد
Ӧ-D کاربر مورد نظر قهقهه می‌زند
(-؛ کاربر مورد نظر لبخند شیطنت‌آمیز زده است (احتمالاً شوخی ناجوری کرده است!)
)-: کاربر مورد نظر افسرده است
o-: کاربر مورد نظر تعجب کرده است
(-% کاربر مورد نظر ساعت‌ها پای کامپیوتر بوده است
(-8 کاربر مورد نظر عینک آفتابی زده است
(-X کاربر مورد نظر مرده است (در شبکه موجود نیست) (-:
3) شناسنامه روزنامه بالاخره به لطف دوستان مزین به آدرس‌های اینترنتی شد. ازین [از این] به بعد می‌توانید به شمس و ولی‌بیک نامه بدهید. (البته اگر نامه‌هایشان را بخوانند)
4) قصه مردی را بشنوید که از روز اول ژانویه [2000] تصمیم گرفته است تمام نیازهای مادی خود را از راه اینترنت تأمین کند. این مرد ادعا دارد که در زمانه کنونی می‌تواند بدون بیرون آمدن از خانه تمام نیازهایش را از راه تجارت الکترونیک با e-commerce برطرف کند. او روز اول ژانویه به یک خانه، خالی [احتمالاً ترکیب «خانه خالی» مفهوم بدی داشته که ویراستاران عصر آزادگان یک ویرگول را وسط آنها کاشته بوند:-))] نقل مکان کرد که فقط یک کامپیوتر متصل به اینترنت در آن بود. به جز این کامپیوتر و لباس‌هایش هیچ نداشت.
با همان کامپیوتر یک سایت درست کرد و در آن چند کار کرد: 1) او برنامه کاری هر روز خود را در معرض دید همه می‌گذاشت 2) آن مرد به وسیله دوربین‌های کوچکی [وب‌کم لابد!] که در خانه گذاشته بود از همه فعالیت‌هایش فیلم می‌گرفت و این فیلم‌ها بدون انقطاع و زنده در سایتش پخش می‌شد [الان به جای این جمله طولانی می‌شود نوشت آن مرد چند وب‌کم در خانه گذاشته بود که همواره آن‌لاین بودند] 3) او شروع کرد به کار کردن از راه اینترنت و پول درآوردن از راه آن.
از همان روز اول شروع به خرید تجهیزات خانه کرد و همه از راه اینترنت: غذا و مبلمان و دستمال توالت و لباس و... او حتی کارهای بانکی خود را هم از همان جا انجام می‌داد. خود من شخصاً دو هفته پیش که به سایتش رفتم [خداوکیلی آن موقع سر زدن به یک سایت اینترنتی در ایران کار حضرت فیل بوده، گرچه الان هم با اتصال دایل-آپ نمی‌توان سایتی با این توصیفات را مثل آدم نشست و تماشا کرد:-)] دیدم که بیچاره روی یک زیرانداز نازک، بر زمین خوابیده، در حالی که کامپیوتر در کنار او و روی زمین قرار داشت. چند روز بعد دوباره به آن سایت سر زدم و دیدم که تخت خریده و روی تخت خوابیده و کامپیوترش را هم روی میز گذاشته است. (خدا را شکر که پیشرفت کرد!) برای دیدن سایت او http://www.dotcomguy.com/ را ببینید و با کسی که خود را پیشمرگ همه ما کرده است بیشتر آشنا شوید.
5) یک آمار جالب: استفاده‌کنندگان پی.سی در آمریکا 7/1 میلیارد ساعت از وقتشان را در ماه مارس سال 1998 در ["در" این وسط چی کاره بیده؟!] پای کامپیوترهایشان صرف کردند. از این میان، یک میلیارد ساعت، در هنگام کار با نرم‌افزارهای مایکروسافت سپری شده است.
6) اگر به اینترنت دسترسی دارید به این آدرس بروید:
communities.msn.com/asreazadegan در این سایت می‌توانید درباره روزنامه عصر آزادگان نظر بدهید، با خوانندگان دیگر روزنامه به طور زنده گفت‌وگو کنید و... البته لازم است که ابتدا در این «اجتماع مجازی» عضو شوید.
7) این هم مورد هفتم تا مثل هفته‌های گذشته یادداشتم 7 تایی بشود. (-:

***

از روزنامه مرحوم مغفور عصر آزادگان، دوشنبه 27/10/1378

Sunday, March 27, 2005

iPodها در تهران


iPods in Tehran

یکی از فروشگاه های مجتمع کامپیوتر پایتخت در میرداماد، تعدادی iPod را برای فروش گذاشته است.

iPods in a shop in Payetakht Computer Center, Mirdamad Boulevard, Tehran.

Saturday, March 26, 2005

این گوشی موبایل های سکسی!


Samsung SGH-800

درست یک ماه پیش بود که بالاخره بعد از چهار سال گوشی موبایلم را عوض کردم. سامسونگ جی-800 اولین و تنها گوشی موبایلی بود که از اسفند 1379 همراه من بود و از بس خوب بود و خوب کار می‌کرد دلم نمی‌آمد عوضش کنم. اما بالاخره نوکیا 7610 با آن قیافه جذاب و امکانات خوب متقاعدم کرد که وقت عوض کردن گوشی رسیده است. نوکیا 7610 به عنوان یک Imaging Phone معرفی شده و با یک مگاپیکسل رزولوشن و کیفیت خوب، بسیار به درد عکس گرفتن از سوژه‌های مختلف می‌خورد. همه عکس‌هایی هم که در این وبلاگ تا حالا دیده‌اید، با همین گوشی گرفته‌ام. الغرض، علاوه بر همه این چیزهایی که گفتم، یک دلیل تکمیلی برای خریدن این گوشی، طرح/عکس زیبا و گیرای جعبه آن بود:)


Nokia 7610

شبی که در پاساژ علاء‌الدین به دنبال گوشی‌های مختلف می‌گشتم، با دیدن جعبه‌های نوکیا 7610 که پشت ویترین‌ها روی هم چیده شده بودند، توی دلم گفتم خوبه حالا به عکس روی جعبه موبایل گیر نمی‌دهند. تا اینکه گذشت و من هم گوشی را خریده بودم، که یک شب مسیرم به میدان ولی‌عصر افتاد. از جلوی موبایل‌فروشی‌های ضلع جنوب‌شرقی میدان داشتم رد می‌شدم که یک‌هو جعبه‌های موبایل پشت ویترین یکی از آن مغازه‌ها توجهم را جلب کرد: عکس‌های خوشگل روی جعبه‌ها، به طرز افتضاحی با ماژیک سیاه شده بودند! عین مجله‌های تایم یا نیوزویک که برادران/خواهران متعهد مؤسسه نشرآوران با دقتی قابل تحسین هر گونه عکس شائبه‌دار!! آنها را سیاه می‌کنند. به هر حال، همان جا چند تا عکس از آن جعبه‌ها گرفتم که دو تایش را اینجا می‌بینید. سه تا از جعبه‌های نوکیا 7610 هم بودند که کل صورت زن‌ها را سیاه کرده بودند که آن عکس متأسفانه خوب در نیامد.


A Mobile Shop in Vali-e-Asr Square in Tehran


The Same Mobile Shop in Vali-e-Asr Square in Tehran

Friday, March 25, 2005

اینم یه جورشه!


Ghasedak internet card

«مصرف کننده این کارت ملزم به رعایت قوانین جمهوری اسلامی در خصوص استفاده از اینترنت بوده و کلیه مسئولیتهای ناشی از استفاده غیرمجاز از سرویس ارائه شده منحصراً بر عهده مصرف کننده می باشد.»

"User of this internet card must obey the laws of Islamic Republic [of Iran] on using internet and all of the responsibilities of any unauthorized use of this service is only on the user."

همین الان فوتبال ایران - ژاپن شروع شد. برم که عقب نمونم. من 2-1 به نفع ایران پیش بینی کردم. ببینیم چی میشه:)

تکمیل: خوب به سلامتی ایران هم که با همین نتیجه برد. به قول فردوسی پور، «چه کردن این بچه های ایران!!!»

Thursday, March 24, 2005

تگرگ و بارون در تهران


میدان آزادی، دید از مسیر شرق به غرب خیابان آزادی

بهاره دیگه، هوای بهار هم که حساب و کتاب نداره و اتفاقاً قشنگی اش هم به همین غیر قابل پیش بینی بودنشه! امروز بین ساعت 12 تا 1 ظهر حسابی بارون و تگرگ بارید. اون موقع هم من بیرون بودم، توی خیابون، پشت ماشین. توی همون حرکت چند تا عکس گرفتم که این یکی از بقیه بهتر دراومد. ولی خیلی خریته توی خیابون باشی و مشغول رانندگی و بعد در همون حال عکس هم بگیری:))

هوای تمیز عید


1 Farvardin 1384, Rudaki (Salsabil) Street's enterance in Tehran enjoys a clear-crystal weather typical of Noruz's beginning days:)

Wednesday, March 23, 2005

سال نو مبارک!


!Happy New Year

این هم سفره/میز هفت سین ما:)

امیدوارم که سال 1384 برای همه ایرانی ها/فارسی زبان ها سالی خوش و پر از نیکویی و شادمانی باشد.
3 فروردین 1384
تهران

Monday, March 14, 2005

مترو

تا حالا در ساعت های اوج سوار مترو شده اید؟ آدم از زندگی پشیمان می شود.

Friday, March 11, 2005

برای روزهای آخر اسفند

«شرق جمعه» فرمت خوبی دارد؛ مطالب کوتاهی که باکس به باکس در صفحاتِ موضوع‌بندی‌شده عرضه شده‌اند. از این هفته در صفحه رسانه این ویژه‌نامه، من در یکی از باکس‌هایش یک مجله اینترنتی‌/الکترونیکی (ezine) معرفی می‌کنم. این هفته مطلبی که کار کردم با این روزها مناسبت داشت، یک مجله اینترنتی با مطالبی در مورد خانه‌داری/خانه‌تکانی. تیترش را هم گذاشتم «برای روزهای آخر اسفند». هم‌زمان که داشتم این مطلب را جمعه گذشته، بعد از ظهر، تایپ می‌کردم، سی‌دی ترانه‌های فرهاد را هم گذاشته بودم. یادم بود که فرهاد یک آهنگ دارد که تویش از روزهای آخر اسفند می‌خواند؛ اما نه آن موقع می‌دانستم کدام آهنگش است و نه اینکه دقیقاً مضمونش چه بوده است. که خودش سر رسید: «روزهای آخر اسفند/ در نیمروز روشن/...». تراک را برگرداندم اولش و سریع این مصراع‌های آغازین را یادداشت کردم. در صفحه اول سایتی که داشتم معرفی می‌کردم، عکس یک بنفشه بزرگ و خوش‌رنگ بود؛ و در یک لحظه جرقه‌ای ناگهانی آمد و همه چیز را به هم پیوند داد: مطلبی که با «روزهای آخر اسفند» آغاز شده بود، با ترانه فرهاد در لینک با بنفشه صفحه اول سایت، به آخر رسید و هم‌چون حلقه‌ای پیوسته شد. به ربط یا بی‌ربطی‌اش کاری ندارم؛ حس‌اش [در لحظه خلق آن نوشته] برایم جالب بود.
An aimed spontaneous brainwave:)

***

این هم خود مطلب، ضمناً شما هم اگر ezine خوب می‌شناسید لینکش را برایم بفرستید.

برای روزهای آخر اسفند

علی اکبر قزوینی: روزهای آخر اسفند، روزهای خانه‌تکانی است. از بام کمتر خانه‌ای است که فرش‌های شسته‌شده آویزان نباشند، یا صاحبِ خانه ابر و تاید به دست مشغول تمیزکردن بیرون و دورن خانه نباشد. روزهای آخر اسفند زمان تکاندن خاک‌هایی است که گاه یک سال بر کنجی از اتاق جا خوش کرده‌اند. در میان این جنبش خودانگیخته هرساله اما، کمتر کسی را می‌توان یافت که اصول علمی خانه‌تکانی را بداند و روش‌های درست و آزموده‌شده را در آراسته‌کردن سکونت‌گاه هرروزه به کار بندد. مجله اینترنتی «شبکه خانه‌داری» به نشانی www.housekeepingchannel.com دقیقاً برای پرکردن این خلأ ایجادشده است. این مجله اینترنتی با کمک گرفتن از کلی آدم‌ متخصص، سایتی را به وجود آورده که پاسخ بسیاری از سؤال‌های مرتبط با خانه‌داری/خانه‌تکانی را می‌توان در آن یافت. مقاله‌های این مجله به صورت موضوعی دسته‌بندی شده‌اند و در هر مورد لینکِ دو مقاله برگزیده در صفحه اول بخش مقالات (Articles) گذاشته شده است. بقیه مقاله‌های مربوط به هر موضوع را هم می‌توان با کلیک روی لینک آن مشاهده کرد. عنوان بعضی از مقاله‌ها را ببینید: «پیش از آمدن مهمان‌ها چه کار باید کرد؟/ هشت راز جارو‌های مکنده/ چگونه آشپزخانه‌ای ایمن داشته باشیم؟/ چیزهایی که در مورد شستن دیوارها باید بدانید/ ده نکته که پیش از استفاده از پاک‌کننده‌های شیمیایی باید بدانید...». مقاله‌های این مجله الکترونیکی مختصر و مفید هستند و خیلی سریع و ساده همه اطلاعات لازم را در اختیار می‌گذارند. این روزها به مناسبت نزدیک بودن بهار، یک مقاله ویژه هم در این مجله الکترونیکی نشر یافته که یازده فعالیت برای خانه‌تکانی بهاره را معرفی کرده است و لینک آن در کنار تصویری از یک بنفشه در صفحه اول سایت آمده است، بنفشه‌ای که در روزهای آخر اسفند ترانه معروف فرهاد را به یاد می‌آورد: «روزهای آخر اسفند/ در نیمروز روشن/ وقتی بنفشه‌ها را/ با برگ و ریشه و پیوند و خاک/ در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهم...».

نسخه چاپی؛ شرق جمعه، 21/12/1383

Tuesday, March 08, 2005

فکر قاشق زدنِ یه دختر چادرسیاه...

امروز صبح سوار تاکسی بودم، خط توحید به ونک. نزدیکی های پل توانیر بود و رادیوی ماشین هم روشن، روی رادیو پیام. یک هو، 5 دقیقه به 10، بعد از معرفی عوامل بخش صبحگاهی رادیو پیام، که اسم گوینده اش الهام شوقی یادم مانده، و روی این معرفی ها هم آهنگ متن ترانه نازنین مریم با ویولن به زیبایی در حال نواختن بود، (وای چه جمله طولانی نفس گیرِ پر دست اندازی!)، به هر حال، یک هو دیدم که یک آهنگ خیلی آشنا شروع کرد به نواختن... یه ذره فشار آوردن به ذهنم کافی بود تا یادم بیاید که آهنگ مال ترانه عید فرهاد است. با خودم گفتم حتماً فقط آهنگ خالی است. اما فرهاد شروع کرد به خواندن، خودِ خودش بود: «بوی عیدی/ بوی توپ/ بوی کاغذ رنگی/ ...»، گفتم نکنه الان روی رادیو نیست، اما دیدن عدد 7/104 روی صفحه نمایشگر دیجیتال مطمئنم کرد که هنوز همان رادیو پیام است. به هر حال فرهاد خواند، تا آخر آهنگ. و خوب خیلی لذت بخش بود، و البته عجیب.

راستی چرا؟

رمان تازه پائولو کوئلیو


زهیر، کتاب تازه پائولو کوئلیو

مطلب زیر امروز از من در صفحه آخر شرق منتشر شد. عکس بالا را هم خودم کار کرده بودم که در روزنامه چاپ نشد. الان هم جانم بالا آمد تا با سیستم Hello توانستم این عکس را آپلود کنم اینجا. به هر حال دیگه:)

این اصل مطلب من است که با نسخه چاپی در حد دو-سه کلمه فرق دارد. ضمناً در روزنامه همه «کوئلیو»ها شده «کوئیلو».

***

رمان تازه کوئلیو، فعلاً فقط در ایران

علی اکبر قزوینی:
«زهیر اعتراف‌نامه پائولو کوئلیو است، نویسنده مشهوری که بسیاری او را یک مرشد بزرگ می‌دانند. اما خودش معتقد است که نه مرشد است و نه بزرگ، و همان رنج‌ها و دغدغه‌های خوانندگانش را دارد، شاید دردآورتر. او در این رمان، ضمن اشارات فراوان به زندگی شخصی‌اش، داستانی بسیار شجاعانه ارائه داده، آکنده از عناصری که هر خواننده‌ای را به بازاندیشی در اعمال و عقاید و نظرات خود وامی‌دارد.» اینها بخشی از جملاتی است که داخل کاور کتاب «زهیر»، رمان تازه نویسنده «کیمیاگر»، در معرفی آن نوشته شده است. انتشارات کاروان از مدت‌ها پیش در سایت اینترنتی خود (www.caravanpubs.net) وعده داده بود که این کتاب را نیمه اسفندماه، پیش از آن که حتی نسخه اصلی پرتغالی آن منتشر شده باشد، در ایران منتشر خواهد کرد. علت این امر هم جلوگیری از ترجمه‌های دیگر از این کتاب بوده، چیزی که در یکی از آغازین صفحات کتاب در کنار علامت تعجبی بزرگ، در مورد آن به متخلفان احتمالی هشدار داده شده است (و این بار هشدار واقعاً جدی است، چون این کتاب تحت پوشش قانون حمایت از حقوق مؤلفان و منصفان قرار دارد). در مورد نام کتاب هم، توضیح داده شده که از داستان El Zahir خورخه لوئیس بورخس گرفته شده، نامی که خود بورخس از واژه عربی «الظاهر» اقتباس کرده بود. اما از آنجا که بار معنایی «ظاهر» فارسی با همتای عربی‌اش یکی نبوده، در نهایت با مشورت نویسنده، نام کنونی بر نسخه فارسی کتاب نهاده شده است. مترجم این کتاب، آرش حجازی است که همچون همیشه ترجمه‌ای شیرین و روان از نثر کوئلیو ارائه داده است. زهیر با جلد گالینگورِ کاوردار با چاپی تمیز و مرتب، در ده‌هزار نسخه منتشر شده است. گفتنی است، پیش از این فصل اول کتاب با فرمت PDF در سایت اینترنتی انتشارات کاروان گذاشته شده بود.

نسخه چاپی؛ شرق، دوشنبه 17 اسفند 1383

Friday, March 04, 2005

«هم‌نامِ» امیر مهدی حقیقت

امیرمهدی حقیقت را از روزنامه جام‌جم می‌شناختم. او در سرویس فرهنگ و هنر بود و من در سرویس دانش. بعدترها که هم من از جام‌جم رفته بودم و هم او، نامش را در سروش جوان می‌دیدم که زیر ترجمه داستان‌های کوتاه روز جهان (که هنرمندانه ترجمه شده بودند)، یا بخش Funglish (نکته‌های جالب مربوط به زبان انگلیسی) آمده بود. بعد از آن هم تا مدتی که سروش جوان به شکل فعلی‌اش درنیامده بود، دبیر بخش «پرسه» بود که ویژه‌نامه‌ای بود وسط مجله مربوط به ادبیات و هنر. زمان گذشت و گذشت تا اینکه وبلاگ او را دیدم و اینکه مشغول ترجمه رمان و داستان است و تا الان هم چند کتاب منتشر کرده که آخری‌اش «هم‌نام» جامپا لیری است.

برای معرفی هم‌نام، همان روز اول که خبر نشرش را امیرمهدی حقیقت در وبلاگش داد، مطلبی نوشتم برای بخش خواندنی‌های صفحه آخر شرق؛ اما بچه‌های گروه ادب و هنر شرق می‌خواستند مطلب مفصل‌تری را درباره آن کار کنند و برای همین نوشته من چاپ نشد. این مطلب را خود امیرمهدی حقیقت هم دیده و گفت [ای‌میل زد] که معرفی خیلی خوب و کاملی است. من هم می‌گذارمش اینجا تا شما هم اگر می‌خواهید، بیشتر درباره این کتاب و نویسنده‌اش بدانید.

***

«هم‌نام»، کتاب تازه مترجم دردها

علی اکبر قزوینی:
«در رمانِ هم‌نام کلمات و تعبيرهايی بود که من فکر کردم اگر يک کَمَک‌ای آب ‌و ‌رنگ فارسی بگيرند خواننده را اذيت نمی‌کند. مثلاً راننده‌ ريکشا (rikshaw driver) را گذاشتم «ريکشاچی» (چون ريکشا يک چيزی است شبيه درشکه ‌ خودمان) يا مراسم برنج (Rice ceremony) را گذاشتم «(مراسم) برنج‌خوران» (چون در آن همه‌ فاميل دور هم جمع می‌شوند و اولين برنج زندگی را دهن نوزاد می‌گذارند).» کمتر پیش می‌آید مترجم کتابی در حالی که مشغول ترجمه آن کتاب است، نکات مختلفی را که در حین ترجمه به آنها برخورد کرده با خوانندگانِ احتمالی اثر در میان بگذارد. اما اینترنت به یاری آمده است، و البته در کنار آن ذوق و دقت‌نظر و حوصله، تا امیر مهدی حقیقت در وبلاگش (http://tarjomeh.persianblog.com) در کنار هزار و یک نکته دیگر در مورد ترجمه، مواردی همانند آنچه که در ابتدای این یادداشت آمد را نیز زیر عنوان یادداشت‌های دنباله‌دارِ «درگیری‌های مترجم با «هم‌نام» بیان کند.

«هم‌نام» بیش از چند روز نیست که وارد بازار کتاب شده است. این کتاب را نشر ماهی منتشر کرده و طرح جلد زیبای آن هم، در عین تقارن جالبی که با لوگوی ناشر دارد، از اصل کتاب الهام گرفته شده است. این رمان که بسیار مورد تحسین منتقدان و خوانندگان در سراسر دنیا قرار گرفته است، روایت‌گر ماجرای خانواده‌ای هندی است که از محیط زندگی سنتی‌شان در کلکته به دنیای مدرن ایالات متحده مهاجرت می‌کنند. در شهر کمبریجِ ایالت ماساچوست، «آشوک» و «آشیما» زندگی جدیدشان را در حالی آغاز می‌کنند که آقای خانه می‌خواهد هر جور شده خودشان را با شرایط و رسوم زندگی تازه تطبیق بدهند، در حالی که همسرش به شدت دل‌تنگ خانه و زندگی‌شان در هند است. وقتی این دو نفر پسردار می‌شوند، تلاش برای نام‌گذاری او نشان می‌دهد که آنها همچنان دوست دارند رسوم قدیمی و سنتی در دنیای مدرن هم محترم شمرده شود. بعد از آن می‌بینیم که این پسر، چطور در میان سنت و مدرنیته این سو و آن سو می‌رود، و با ماجراهای تلخ و شیرینی که برای او اتفاق می‌افتد همراه می‌شویم...

جامپا لیری، نویسنده هندی‌الاصل «هم‌نام»، در سال 1967 در لندن به دنیا آمد و در رودآیلند بزرگ شد. او از دانشگاه بوستون سه مدرک کارشناسی ارشد در رشته‌های ادبیات انگلیسی، نویسندگی خلاق و مطالعات تطبیقی در ادبیات و هنر دارد، ضمن آن‌که دکترایش را هم از همین دانشگاه در زمینه مطالعات رنسانس دریافت کرده است. «مترجم دردها»، اولین اثر او که یک مجموعه داستان است، علاوه بر دریافت جایزه پولیتزر در سال 2000، جایزه پن/همینگوی و جایزه مجله نیویورکر برای بهترین اثر اول سال را نیز برده و نامزد جایزه کتاب لس آنجلس تایمز بوده است. «هم‌نام» اما اولین رمان خانم لیری است که هم‌اکنون با همسر و پسرش در نیویورک زندگی می‌کند.

«مترجم دردها» را هم امیر مهدی حقیقت ترجمه کرده و چاپ سوم آن با ویرایش جدید، هم‌زمان با چاپ اول «هم‌نام» بیرون آمده است. در مورد این هم‌زمانی، و مزایای ویرایش تازه، امیر مهدی حقیقت در وبلاگش نوشته: «ناشر می‌خواهد تعدادی از اين دو [کتاب] را به ‌صورت Pack در بسته‌های وکيوم‌شده هم در بياورد برای آنها که هيچ‌کدام را ندارند يا می‌خواهند مترجم دردها را هم دوباره بخوانند، که به نظرم می‌ارزد؛ چون ليری قصه‌های کتاب را اين دفعه خيلی ساده‌تر
و روان‌تر را تعريف کرده و ميراندا و توينکل و شبا و شوکمار و دو و سانجيو و مالا اين بار خيلی قشنگ‌تر حرف می‌زنند!» «مترجم دردها» به بیش از 29 زبان ترجمه شده و در اغلب کشورها جزء پرفروش‌ها بوده است.