Tuesday, April 26, 2005

والا پیام دار

<الملكُ يبقيٰ مع الكفر، و لايبقيٰ مع الظلم!>

*

والا پيام‌دار، محمد!

گفتی كه یک ديار
هرگز به ظلم و جور
نمی‌ماند برپا و استوار!

...

آن‌گاه، تمثیل‌وار
کشيدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!

...

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیده‌ست بر ستم؟!

(متن از Iran Song)

Sunday, April 24, 2005

نسل کشی ارامنه، سال نودم

24 آوریل هر سال برای ارامنه یادآور نسل کشی دولت ترکیه/عثمانی است که طی آن بیشتر از 1.5 میلیون نفر ارمنی کشته و بسیاری مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شدند. در ایروان برای این نسل کشی یک بنای یادبود ساخته اند که در حومه شهر قرار دارد. این بنای یادبود که «تسیتسرناگابرد» (Tsitsernakabert) نامیده می شود، شامل یک ستون هرمی شکل دراز است و یک بنای دایره وار که از قطعاتی با بلوک های سنگی که به شکلی خاص چیده شده اند، تشکیل شده و در میانه آن یک آتشگاه قرار دارد با نقشی از خورشید. ژانویه امسال که من آنجا بودم، تسیتسرناگابرد پوشیده از برف بود و سکوتی خاص بر آنجا حکم فرما بود. یک پیرزن هم آنجا بود که تک و تنها داشت با یک پارو برف های دور آتشگاه را پاک می کرد. من با دو تا از دوستانم رفته بودیم آنجا. وقتی به او گفتم «بارو» (سلام) و دوربین فیلمبرداری را به طرفش گرفتم، تمام قد ایستاد و لحظه ای دست از کار کشید و انگار که من این فیلم را برای مثلاً یک برنامه مستند تلویزیونی بخواهم، جلوی دوربین ایستاد. در جواب سلام من، به ارمنی سلام گفت و هم چنین «نورتارین» (سال نو مبارک) و پرسید از کجا آمده اید؟ که وقتی گفتیم ایران، این کلمه برایش نامفهوم بود و دوستی که قبلاً هم ارمنستان رفته بود، ایران را به زبان آنها «پاسکاستان» ترجمه کرد (خود ارمنی ها به کشورشان می گویند هایاستان).

عکس های من از تسیتسرناگابرد برفی را اینجا ببینید.

Monday, April 11, 2005

گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را

این غزل حافظ برای یادآوری یک اتفاق/مکالمه/حکایت/لحظه مهم/تصمیم است.

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز
باشد که بازبينيم ديدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکی به جای ياران فرصت شمار يارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درويش بی‌نوا را

آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نيک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغيير کن قضا را*

آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عيش کوش و مستی
کاين کيميای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آيينه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشيد اين خرقه می آلود
ای شيخ پاکدامن معذور دار ما را

* من ترجیح می دهم بنویسم و بخوانم «تغییر ده قضا را»(**)
(**) همین الان به ذهنم رسید که همین کار چقدر با حرفی که حافظ در این مصراع گفته هم‌خوانی دارد:)
** نقل شده از سایت بانی تک (لینک مستقیم غزل)

Sunday, April 10, 2005

رفتیم که بریم!

ما هم رفتیم قاطی دات‌کام‌ها:)
به زودی...
http://www.alighazvini.com

Saturday, April 09, 2005

و خلیج همیشگی فارس... فارس

سام فرزانه می خواهد یک سایت ویژه خلیج فارس برای خبرگزاری میراث فرهنگی راه بیندازد و از من خواسته بود که گزارشی در مورد فعالیت ایرانی ها در اینترنت برای حفظ نام خلیج فارس (همان ماجراهای اعتراض و امضا و بمب گوگلی و...) بنویسم. امروز کار نوشتن گزارش را تمام کردم. برای نوشتن آن به تعداد زیادی از سایت ها و وب لاگ هایی سر زدم که در آن دوره خبرهایی را در این مورد نوشته بودند. من همان موقع هم یک گزارش برای شرق نوشته بودم. دیدن دوباره خیلی از آن سایت ها، مثل زدن تونلی در زمان بود و یادآوری دورانی که هنوز خیلی از آن نگذشته و با این حال خاطره انگیز است. وقایع نگاری تاریخی، مثل برداشتن خاک و خاشاک از اثری باستانی، هیجان انگیز و شوق آور است. در همین کاوش باستان شناسی!، یک وب لاگ هم پیدا کردم که همین اواخر در یک مطلب طنز، به بمب گوگلی هم اشاره کرده بود که عین مطلبش را نقل می کنم:

.: خبرگزاری سورنا اعلام كرد كه يك بمب گوگلی به‌جامانده از جنگ اول وبلاگ‌نويسان ايرانی و موسسه‌ی نشنال جئوگرافيك كشف شده است. اين بمب كه در منتهی‌اليه سمت راست موتور گوگل جاسازی شده است، تاكنون چندين بار عمل كرده است كه آخرين آن‌ها جراحی گونه و بينی هم‌زمان بوده. علی تمدن در اين‌باره گفت كه طرح اين بمب از لگوفيش بود و پدربزرگ من، اما لگوفيش كه ديگر برای خودش نهنگی شده ماشالله! اظهار كرد كه عمرا اگه زير بار برم جون تو! اين بمب كه به خاطر مناقشات ايران و اعراب بر سر Arabian Gulf ساخته شد، بعدها به دليل ادعاهای امارات به فراموشی سپرده شد. در پرونده‌ی جديد كه در 40 سال گذشته در ديوان لاهه تحت بررسی قرار داشته ادعا شده ايران بخش كوچكی از جزاير سه‌گانه‌ی متعلق به امارات! بوده كه بر اثر زلزله‌ی بم جدا شده و بی‌خود و بی‌جهت اعلام استقلال كرده! (اَ... ) هم‌چنين در اين ادعانامه آمده كه شعار " Arabian Gulf خر است" مهم‌ترين توهين به انديشه خلاق اعراب و اساسی‌ترين چالش فكری انديشمندان عرب در اين سال‌ها بوده است.
بد نیست حالا که بحث خلیج فارس و نشنال جئوگرافیک دوباره پیش آمد، داستان آن گزارش شرق را هم بگویم. پنجشنبه 5 آذر 83 بود. بعد از دو سه روزی آن لاین نبودن، به چند تا سایت و وب لاگ سر زدم و خبر بمب گوگلی را هم فکر کنم بار اول در وب لاگ حسین درخشان دیدم. و بعد از آن اصل ماجرا را در وب لاگ ایده پرداز بمب، لگوفیش، خواندم. خلاصه تا بعد از ظهر، از هر جایی که می شد در مورد این ماجرا اطلاعات جمع کردم و در واقع در جریان همین وب گردی ها بود که فکر کردم خوب است درباره این موضوع در شرق یک مطلب بنویسم. بمب گوگلی همان دیروزش عمل کرده بود و خبر تا روز شنبه برای روزنامه تر و تازه می ماند. برای همین زنگ زدم به سام فرزانه. او آن موقع یزد بود، رفته بود برای مصاحبه با مهدی آذریزدی (نویسنده مجموعه کتاب های «قصه های خوب برای بچه های خوب» که اکثر ما خاطرات خوبی از آن کتاب ها در دوران کودکی مان داریم). قرار شد که من مطلب را برای او ای میل کنم و او هم آن را برای گروه رسانه. تأیید را که گرفتم، نشستم پشت کامپیوتر و صفحه سفید Word را باز کردم. صفحه سفید خیلی وقت ها هراس آور است و آن موقع هم برای من همین حالت پیش آمده بود. تیتر مطلب را قبلاً در ذهنم ساخته بودم: «خلیج مورد نظر یافت نشد»، اما برای شروعش یک کم مردد مانده بودم. داشتم پشیمان می شدم که اصلاً چرا گفتم این مطلب را می نویسم، که ناگهان جریان الهام شروع شد. با جمله مارتین لوتر کینگ در ای میلی که یکی دو هفته قبل تر دریافت کرده بودم شروع کردم، و بقیه مطلب هم تقریباً بدون وقفه و مکث پیش رفت. حاصل کار خودم را خیلی راضی کرد.

نوع مطلب جوری بود که حتماً باید شنبه 7 آذر کار می شد، وگرنه سوخت می شد و می رفت قاطی باقالی ها. برای همین یا باید صفحه اول کار می شد یا صفحه آخر. حجم مطلب هم طوری بود که تمام آن (با توجه به فرمت صفحه آخر شرق) نمی توانست در صفحه آخر کار شود. اما مقداری حذف و تعدیل در مطلب آن را برای چاپ در صفحه آخر اندازه کرد. هیچ کس البته دوست ندارد کلمه ای از مطلبش حذف و/یا حتا جا به جا شود، اما به نظر من ویرایشی که روی آن گزارش من انجام شده بود، به معنای واقعی کلمه حرفه ای بود و دقیقاً آن بخش هایی که وجودشان برای آن مطلب لازم بود، باقی مانده بودند.

بعد از چاپ مطلب هم، درست همان روز ساعت 9 صبح، یک sms که دوستی برایم فرستاد و از گزارش من تعریف کرد، و بعد از آن هم تعریف های دیگران، خستگی آن پنجشنبه شب را که تا حدود ساعت 2 بعد از نیمه شب روی مطلبم کار کردم و با آخرین اطلاعات به روزش کردم و فرستادم، کاملاً از تنم به در کرد.

Monday, April 04, 2005

بازگشت

دیروز ما از طالقان، روستای میر، دهکده آباء و اجدادی‌مان، برگشتیم. از سه‌شنبه نهم فروردین رفته بودیم آنجا و سیزده را هم همان‌جا، دور از سر و صدا و شلوغی و ماشین‌ها و آدم‌های تهران در کردیم. در حالی که در تهران پیدا کردن یک تکه چمن در روز سیزده ‌به در کار حضرت فیل است، آنجا ما جایی ناهارمان را خوردیم که دو سمت‌مان کوه‌های پوشیده از برف بود و دو سمت دیگر هم دشت‌های در حال سبزشدن. سفر خیلی خوبی بود و لازم. درباره میر هم بیشتر باید بنویسم که فعلاً بماند برای یادداشت‌های بعدی.

راستی آنجا توانستم بالاخره کتاب «خط زمان» مایکل کرایتون را هم تمام کنم. این کتاب را در شرق معرفی خواهم کرد، و یک معرفی مفصل‌تر و خودمانی‌تر را هم در همین وب‌لاگ خواهم نوشت.

امروز بعد از روزهای متمادی تعطیلی، باز رفتم سرکار (سرِکار که یک جورهای همیشه هستیم:)). هوای تهران هنوز تمیزی روزهای عید را دارد. ترافیک هم هنوز خیلی سنگین نشده. لطافت هوای بهار و برگ‌های سبز درخت‌ها و لطافت‌های دیگر هم که جای خودشان را دارند!

از امروز یک چیز دیگر هم مد شده بود، اینکه روی شیشه جلوی تاکسی‌های خطی/راهی‌ها یک تکه کاغذ بدریخت چسبانده بودند که مبدأ و مقصد خط و کد آن و کرایه با یک سری شماره تلفن سازمان تاکسی‌رانی روی آن نوشته شده بود. این هم از آن کارهاست که دولتی بس مستعجل خواهد داشت. ولی فعلاً که از افزایش معمول کرایه تاکسی‌ها در آغاز سال خبری نبود.

روزنامه‌ها هم کم‌کم دارند جان می‌گیرند، و به تبع آن دکه‌دارها. هنوز مجله‌های آن‌ور سال روی پیشخوان کیوسک‌ها خودنمایی می‌کند، و دکه‌دارها را می‌شود دید که دارند مجله‌های باقی‌مانده را دسته و بسته می‌کنند برای بازگرداندن. هنوز جامعه ایران در حال خمیازه بعد از تعطیلات طولانی (ولی به سرعت گذرای) نوروز است.

این هم یک عکس که امروز گرفتم و عکس‌های بیشتری از تهرانِ امروز (حوالی پل گیشا) را با توضیحات بیشتر، با کلیک روی این عکس و دیدن عکس‌های پیش و پس آن در Flickr من! خواهید دید.

Pedestrian Bridge
Pedestrian Bridge before Gisha, on Chamran Highway